
دومین سالگرد ازدواجمون هم گذشت
25 مهـــــــــــــر
خوشحالم با همیم
وقتی تو خندیدی زنبورهابا خود گفتند آیاعسل ماشیرین تر از خنده او خواهد شد؟
وقتی تو خندیدی پرنده ها با خود گفتند آیا
آواز ما دلنشین تر از خنده او خواهد شد؟
وقتی تو خندیدی ساز ها با خود گفتند آیا نوای ما
شورانگیزتر از خنده او خواهد شد؟
وقتی تو خندیدی گلها با خود گفتند آیا شمیم ما
عطرانگیز تر از خنده او خواهد شد؟
وقتی تو خندیدی چشمه ها با خود گفتند آیا آب ما
زلال تر از خنده او خواهد شد
وقتی تو خندیدی من
با خود گفتم آیا
بیش از این
دل من
سرمست تر از خنده تو خواهد شد؟
چرا خورشید می تابه
چرا می چرخه زمین؟؟؟؟؟
همین؟!!!!!
من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو می پرسته
کی برات می میره
کی نمیشه خسته
کی تو رو میذاره روی دو تا چشماش
کی اگه نباشی می گیره نفسهاش
همه چیز مثل یک خواب بود...یک رویای عجیب...
آشنایی من و مهران توی اینترنت کاملا اتفاقی بود...
نه چت رومی... نه وبلاگی..... نه فیس بوکی... نه کلوب..... هیچ کدوم از اینا نبود.....
اون شب مهران یک چت روم خصوصی درست کرده بود... یکی از دوستان اینترنتی من توی اون چت روم توسط یکی از ادلیستهای مهران دعوت شده بود که اونم منو ادد کرد... من اولین باری بود که توی اینترنت به همچین رومی وصل شده بودم که بهش خودشون میگفتن
اونجا رضا صداش میکردن
من و اون دوستم سر جریانی دعوامون شد و مهران به من پی ام داد که جریان چیه و این حرفا.... و از اونجا آشنایی ما شروع شد!! 18بهمن سال 1387 نیمه های شب بود ولی ساعت دقیقش یادم نیست حدود 4 صبح بود...
اوایل خیلی خشک و ساده با هم صحبت میکردیم.... کم کم صمیمیت ما بیشتر شد...
یک وبکم واسه من خریده شد!!
دیگه هرشب دوتا میز کامپیوتر... دوتا وبکم... دوتا تنها..........
شرایط طوری شد که ما هردو به هم خیلی علاقمند شدیم و درست همون شب که مادربزرگم (خانم جونم) واسه آخرین بار خونه ش رو دید... یک شب سرد و طوفانی با اینکه اول فروردین ماه بود.... درست همون شب که صدای عجیب رعد و برق شیشه های اتاقم رو به لرزه انداخته بود و قطره های درشت بارون ضربه میزدن وحشیانه به شیشه ها و وحشت به دلم می انداخت.... درست همون شب واسه اولین بار صدای گرم و آرومش رو شنیدم
شاید اگه خانم بزرگ رو اون شب نبرده بودن بیمارستان آسمان این همه عصبانی نمی شد... نمی دونم شایدم فریاد آسمان از غصه ی از دست دادن خانم جونم بود!!! مادر بزرگی که هرگز نظیر نداشت!!!
آخی.....
رفته بودم زیر لحاف... فشارم افتاده بود... هم تو فکر خانم جون بودم هم از صداها وحشت کرده بودم... آخه اون شب توی اون فصل همچین طوفانی بی سابقه بود....
صدای مهران آرومم کرد: " از هرچی می ترسی برو وسطش و بهش غلبه کن..." به من گفت برو زیر بارون تا ترست بریزه ولی ترس من از بارون نبود... اون طوفان بود.....
با تمام هراسم چند ثانیه ای رو رفتم زیر اون بترون ایستادم....
نیمه شب و حیاط تاریک و طوفان و رعد و برق و صاعقه و یک دختر ترسو!!!
و مهران شد هدیه ی خانم جونم به من آخه خانم همیشه واسه خوشبخت شدن من و بقیه نوه هاش خیلی دعا میکرد... هرشب دعا میکرد..... و من شدم خوشبخت ترین نوه ی خانم بزرگ... الهی قربونش برم که مهرانمو از دعاهای اون دارم.
خدا رحمتش کنه....مادربزرگ 9فروردین ما رو ترک کرد... چقدر آرزو داشت خوشبختی منو ببینه.... میدونم از اون دنیا داره میبینه و هنوزم دعا میکنه. و چقدر دوست داشتم مهران اونو میدید و میدید که چقدر ماهه!!!
خلاصه...
شرایط من و مهران طوری شد که یک ماهی (خرداد) از هم کاملا بی خبر بودیم... یک لکه ابر سیاه توی آسمون زندگیمون پیدا شده بود که خدا رو شکر محو و نابود شد ولی از اونجایی که سرنوشت ما اینجوری رقم خورده بود و سارا قسمت مهران و مهران هم قسمت سارا بود، باز دلهامون یکی شد و پیوندمون هزاران هزار برابر محکم تر از قبل و احساسمون بی نهایت عمیق تر و دوست داشتنی تر......
سه شنبه 16 تیر 1388 – چهارشنبه... پنجشنبه... جمعه.....توی این روزهای به یاد موندنی همه ی حرفا زده شد و درست شنبه 20 تیر 88 مامان رقیه به مامان فیروزه زنگ زدو منو واسه مهرانم رسما خواستگاری کرد.... مامان رقیه خواست قرار خواستگاری رو روزی بگداره که شگون داشته باشه... 15 شعبان درست شب تولد امام زمان مامان رقیه و مهران واسه اولین بار قدم گذاشتن به خونمون...
باورم نمیشد..
خیلی راحت و بی دردسر همه چیز پیش رفت بدون ذره ای مخالفت مامان یا بابا.... مهران به دل همه نشسته بود.... خواهرم و برادرهام هم اومدن و مهران رو دیدن و به من تبریک گفتن...
بدون فوت صبح شنبه رفتیم محضر و نامه گرفتیم و وقت آزمایشگاه گرفتیم و صبح یکشنبه آزمایش دادیم و همون روز صبح مهران و مامان رقیه رفتن ارومیه تا مقدمات بعدی فراهم بشه...
دوشنبه جواب آزمایشو گرفتم و شاد و خوشحال و خندان به مامان رقیه زنگ زدم و خبر خوشحالی و......
همه خوشحال بودیم ولی خدایی خیلی استرس داشتیم!
یکشنبه 25 مرداد طرفای ظهر مهران اومد شیراز و همون شب صیغه محرمیت بین ما خونده شد....
و مهران پیشم بود تا 16 مهر که مقدمات سفر دسته جمعی خانوادگی ما به ارومیه فراهم شده بود و واسه صحبت های آخر و دیدن بقیه بزرگ ترها به سمت ارومیه حرکت کردیم.
همه چیز خیلی خوب پیش رفت... بابای مهران چقدر کمکمون کرد....
حلقه ها توسط من و مهران و سمانه و سامره خریداری شد...
کت و شلوار و لباس عروس و لوازم آرایش و چمدونهای عروس و داماد و آینه و شمعدون و سرویس طلا و .....
چه خوش گذشت خرید عروسی!!!
و قرار عقد و عروسی گذاشته شد.......... "شنبه 25 مهر 1388 " شد بهترین شب زندگیمون....
مراسم توی شهر ما برگزار شد... تالار میثاق.... همه چیز با شکوه بود.... رقص و پایکوبی و شام و شربت و شیرینی و میوه و .....
هیچی کم نذاشتن خدایی... خواهرای مهران ... مامان و بابا و داییش حتی....
از همه شون ممنونم.
واینجوری شد که حالا 25مهر شده سالگرد ازدواجمون........
گاهی از وسوسه ی گمنام شدن در چارسوی سرگردانی و تنهایی پر می شوم... و آنگاه چشم های تو ، چشم های مهربان تو پاسخی است که به خودم می دهم ... و از زندگی به سهمی می رسم که مالکم می کند. سهمی از یک لحظه که نگاهم میکنی و من حبس می شوم خیره در نگاهت...
زمان را میخواهم که اسیرم شود در این لحظه...
اشک هایم را ببخش... اشک های من از حواس پرتی است... گاهی حواسم پرت می شود و به کودکی ام پرتاب میشوم! کودک گرسنه ی بی زبان را جز زبان اشک هم مگر چاره ای هست تا به گرسنگی اش پی ببری؟
پس من گرسنه ی چیستم؟
منِ سرشار از عشقت! منِ سرشار از محبت هایت! منِ سرشار از مهربانی هایت! منِ سرشار از لطفِ حضورت!!
همسرم! من دخترک بهانه های ساده ی خوشبختیم که ذهنم بی بهانه سرشار از توست!
در گریز از تمام خاطرات تلخ گذشته های تاریکم سر بر بالین آخرین فرشته ای نهادم که بالهایش را به مهربانی بر من گشود و مرا بالی داد تا تمام آن خاطراتم را بگذارم و بگذرم ....
نفسم! می هراسم از چهار فصل زندگی اگر حتی لحظه ای با من نباشی و تنها آرزویم این است که آفتابی باشم برای تمام روزها و شبهای زندگیت....
نگو که این خواسته ام ساده نیست... بگذار باور کنم که میشود!
تمام شب ها را در آغوشت قدم میزنم و تو در انتهای نفس هایم در من گم میشوی.... من میشوی..... و من باز از زندگیم به سهمی می رسم که مالکم میکند.... سهمی از یک لحظه که نگاهم میکنی و من حبس می شوم خیره در نگاهت.................
صبح را در نگاه تو آغاز میکنم ...
نگاهت لبخند می زند و من تمام بودنت را به نظاره می نشینم....
خوشبخت.........
همسرت سارا
تنها لحظاتی را که با یاد خدا گذرانده ای به حساب تو خواهند گذاشت و تو در پیشگاه هستی اوست که هست می شوی...
خداوندا
تو پناه منی
وقتی راهها با همه ی وسعتشان و زمین با همه ی گستردگی بر من تنگ میشود
"رحمت تو اگر نباشد نابود میشوم"
"پرده هایتو اگر نباشد رسوا میشوم"
کمکم می کنی بر دشمنان روحم پیروز شوم...
"همراهی ات اگر نباشد شکست می خورم"
فرازهایی از دعای عرفه
خدایا بخاطر خوشبختیم و به خاطر آرامشی که با حضور مهرانم به من عطا کردی ازت ممنونم...
سارا.م.
خوش به حال آسمان که تمام زمین رو زیر نظر داره....
نمیدونم چرا بیشتر وفتا خیلی چیزا رو در نظر نمیگیرم... آدم خودخواهی نیستما ولی نمی دونم چرا گاهی با یک حرف یا یک سوال یا حتی یک نگاه ساده می تونم باعث آزار دیگران بشم
اوف اینکه دیگران باعث آزار من بشن برام هزاران بار راحت تر از اینه که من کسی رو آزرده خاطر کنم یا برنجونم
کسی که میبخشه آخر مهربونیه....
امیدوارم از این به بعد یادم باشه :
حرفی نزنم که به کسی بر بخوره
اگه با فرصت طلبیم مهرانم قسمت من شده به این فرصت طلب بودنم افتخار میکنم و خوشبختیمو مدیون همین ویژگیمم!!
واسه تمام کسانی که فرصت هاشونو از دست دادن متاسفم
ما بهم رسیدیم
"هم اکنون کسی را در آغوش خود گرفته ام که برایم بسیار عزیز و گرامی است. این دوستم همبازی ام همسرم و معشوقم است که در آغوش من جای گرفته است. او هدیه ای است از جانب خدا که در آغوش من است . براستی که از چه موهبتی برخوردارم."